تبليغاتX
يكي بود يكي نبود

همين ديروز بود كه به پيشوازت به دشت ها و تپه ها آمديم و با ديدنت خنده بر لبهايمان نشست و امروز

براي بدرقه ات به دشت ها و تپه ها آمديم و با وداعت يك چشممان خنده و يك چشممان گريه همين

ديروز بود كه با يك بغل خير با لبهاي خندا به سوي ما آمدي و بي درنگ آستينها را بالا زدي و گفتي خانه

را بايد شست . و امروز كه مي روي با يك بغل غم و غصه بدرقه ات مي كنيم .چه خوب بود با تو بودن و

چه زود گذشت اين روزها.

خداحافظ اي نازنين، اي بهترين همنشين.

خداحافظ اي مهربان، اي عيد دوستان.

خداحافظ اي زنجير شيطان.

خداحافظ اي كريم اي بهتر و برتر از ساعتها، روزها، ماه ها.

اي لحظه هايت انگار زندگي در كنار يار،« اي ماه دست يافتن به آرزوها».

خداحافظ اي جليل، اي بزرگ، اي اميد بهشت.

خداحافظ اي مونس اي همدم اي نيكو سرشت.

خداحافظ اي هموار كننده راه هاي نيكو و احسان.

اي ناصر در برابر كيدهاي شيطان.

خداحافظ اي نرم كننده دلها، اي پاك كننده گناهان.

اي خاموش كننده آتش اي ماه آزاد شدگان.

خداحافظ اي ماهي كه هزار ماه به اندازه يك شبت نمي شود.

شبي كه در آن شب آسمانها و زمين به سنگيني غصه هاي زينبت نمي شود.

خداحافظ اي كه بديها از تو گريزان و خوبيها در تو بسيار.

فراغت رنج و وحشت و انتظار، بودنت اميد و امن و قرار.     

خداحافظ اي آشنايي ناتمام.

خداحافظ به اميد سلام.

+ نوشته شده توسط علي مهر در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 1:38 |
دلم برایت تنگ شده. پارسال همین موقع‌ها بود کمی آن‌ورتر که رفتی. دلم برای همه چیزهایی که

می‌آوری تنگ شده. برای سحرخیزیت و چرت زدن‌های شیرین سر سفره و تند تند آب خوردن و گوش دادن

به صدایی که می‌گوید: فقط پنج دقیقه، فقط دو دقیقه، فقط یک دقیقه. کله گنجشک‌هایی که تند تند

افطار می‌کنند و مزدشان را نقدی همان جا از پدرشان می‌گیرند. قسم خوردن‌های بچه‌های به سن

تکلیف نرسیده و نشان دادن زبان‌های سفید شده‌شان به هم که یعنی...، در تشنگی و گرسنگی به خدا

فکر کردن، بی‌اعتنایی به سفره وسط روز، خواب‌هایی که اجرش را به حسابم می‌ریزند، مهربان شدن

مردم، عجله کردن همه در دعوت به افطاری، سفره افطاری و «ربنا...» شب‌های پر فرشته، روزهای

بی‌شیاطین، شیرینی بیم و امید هزار ماه، قرآن تاج سر، به «محمدٍ»، به «علیٍ» به «فاطمه»، سبک

شدن‌های روزهای آخر، شب آخر و انتظار هلال، پرده اشک جلوی هلال دلم برای اهل الکبریا و العظمه،

جود و جبروت، عفو و رحمت، تقوی و مغفرت، دلم برای «عبادک الصالحون» تنگ شده. پیش پای شما

مهمانان ناخوانده زیادی داشتیم. صدای پای شما را که شنیدند از در و دیوار و پنجره گریختند چه خوب شد آمدی،صفاآوردی

+ نوشته شده توسط علي مهر در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:8 |

- از تو « غيبت » كرديم حلالمان كن كه اين غيبت اَشَدُ مِن همه ي بدبختيها

-- جمعه يادت نره شايد اين آخرين ندبه باشد اگر دير نشده باشد

-- مفرد مذكر غائب همه ي فعلها« خواهد آمد»

- گفت : فعل آمد را صرف كن . گفتم : آمدم ، آمدي ، خواهد آمد.

گفت : فعل رفتن را صرف كن . گفتم : رفتم ، رفتي ، خواهد آمد

- درندگان به ديگر حيوانات مي گويند :« تا وقتي مولا بيايد بايد خوردن گوشت شما را تحمل كنيم»

- « حسن يوسف» نام ديگر « گل نرگس » است

- « گل ياس » مادر گل نرگس است. گل محمدي جد بزرگوار او

- براي « گل فراموشم نكن» دعاي فرج خواندم

- سروها لشكريان « گل نرگس» هستند

- آرزوي همه ي « سروها» « لاله» شدن پاي « گل نرگس » است

- « گل نرگس» هم نام هم كينه و هم لقب « گل محمدي » است

- پيام «گل نرگس» گل فراموشم نكن است

- گلهاي مصنوعي ، مدعيان دروغين

 

+ نوشته شده توسط علي مهر در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 19:18 |

قصه‌های خوب اصلاً برای بچه‌های خوب نیست بلکه بچه‌های بد هم می‌توانند

بخوانند اصلاً بچه‌های بدباید بخوانند تا

یاد یگیرند چطور بچه‌های خوبی شوند.

برخلاف خیلی‌هاکه می‌گویند اولین

کتاب‌هایی که خواندم کتاب همین

نویسنده تازه فقید! بوده وخیلی

روی من تأثیر گذاشت و... اما من

کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را گمانم اواخر نوجوانی یا ابتدای

جوانی خواندم و خیلی هم لذت بردم. باز هم برخلاف بعضی‌ها که می‌گویند در زمان

کودکی ما کتاب‌های مناسب برای کودکان نبود و اصلاً ادبیاتی برای کودکان وجود

نداشت و ما مجبور بودیم کتاب‌های سخت سخت که حالا دانشجویان دوره‌ی دکترای

ادبیات یا تاریخ می‌خوانند آن زمان بخوانیم به همین خاطر شدیم آن چیزی که حالا

هستیم در زمان ما ادبیات کودک و نوجوان کم کم رسمت پیدا می‌کرد و نویسنده‌های

کودک و نوجوان و کتاب‌هایشان کم کم داشتند تکثر پیدا می‌کردند! و زیاد می‌شدند و

ما می‌توانستیم غیر از کتاب‌های تن تن و میلو و تارزان و... کتاب‌های دیگری هم

بخوانیم و لذت ببریم اما بدون چاپلوسی قصه‌های آذریزدی با این‌که بازنویسی بود چیز

دیگری بود شاید به‌خاطر سادگی و بی‌شائبگی نویسنده‌اش. یادم می‌آید داستانی

نوشتم به نام «کتابی که خوانده نشد» که بعدها در مجموعه «آب برای خیمه‌ها»

چاپ شد، پسری عاشق کتاب قصه‌ای شده بود که معلمش سر کلاس معرفی کرده

بود و می‌خواست هر طور شده آن را مال خود کند اما... اسم کتاب را گذاشته بودم

قصه‌های نو از کتاب‌های کهن یا نزدیک به  همین. سر کلاس داستان‌نویسی خواندم

استاد که نویسنده معروفی بود و اگر اسمش را بگویم می‌شناسیدش و غیبت

می‌شود ایراد گرفت که عنوان کتاب اشتباه است و قصه‌ نو یا تازه معنی نمی‌دهد و

اشتباه است و من که به طور ناخودآگاه این اسم را گذاشته بودم بعدها فهمیدم

«قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» عنوان یکی از کتابهای مهدی آذر یزدی استکه قبلا" خوانده بودم اما نفهمیدم چرا آن استاد گفت اشتباه است.

وقتی خبر رفتن استاد مهدی آذر یزدی را شنیدم ناخودآگاه چیزی درونم لرزیدُافتاد و

شکست. چیزی مثل قاب عکس پدر بزرگ روی طاقچه

روحش شاد

 
 
+ نوشته شده توسط علي مهر در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 23:56 |

- زينب يعني زينت پدر، زينب يعني پيام بر برادر، زينب يعني مثل مادر

-زينب (سلام الله عليها)كربلا را بر دوش كشيد و منزل به منزل تا شام تا قصر يزيد و از آنجا

تا دورترين نقاط دنيا برد.

+ نوشته شده توسط علي مهر در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:38 |
گروه ادبی "حکایت ما" به زودی جلسه نقد کتاب  دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم اثر ج. د. سلینجر را برگزار می نماید. از دوستان وعلاقه مندان دعوت می شود نقدها ونظرات خود را در مورد نویسنده واین اثرش جهت استفاده گروه وهمچنین قراردادن در وبلاگ "حکایت ما" به نشانی زیر ارسال نمایند

hekayat110@gmail.com

برنامه های آینده گروه ادبی "حکایت ما"

+ نوشته شده توسط علي مهر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 0:22 |

-         بهار آگهي تبليغات دنياي پس از ظهور است

-         عيد آدمي روزي است كه در آن روز گناه نكند. چه گناهي بزرگتر از غيبت تو كه نشان از غفلت ماست

-         نوروز را دوست دارم  به دليل شباهتش با ظهور

-         بر سر سفره هفت سين "ساعت" را فراموش نكن چون "لحظه موعود" را نشان مي دهد

-         عيدتان مبارك به اميد 1/1/ظهور 

+ نوشته شده توسط علي مهر در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 0:47 |
گفتم:یک تقویم می خواهم

گفت:انواع مختلف داریم چه نوعش را می خواهی

گفتم:تقویمی که جمعه هایش تعطیل نباشد

+ نوشته شده توسط علي مهر در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 0:7 |

همه اش بهانه بود

 

همه اش بهانه بود آهو بچه اش را بهانه كرد و صياد آهو را. تا نگاه نوازشگر رضا ( عليه السلام ) را به دام

آهو مي خواست خود و بچه اش از چشمه مهر رضا بنوشند و صياد در فكر به دام انداختن نگاه بنده نواز او

بود.

آن روز شايد از همان طلوع آفتاب از همان هنگام كه ديدگانشان را گشودند هر دو دل نگران بودند انگار

قرار است اتفاقي بيفتد. هر دو مي دانستند اما دلشان روشن بود. اتفاقي فرخنده، حادثه اي خوب.

آهو كه به دام افتاد به خود گفت:« دام صياد... اين نمي تواند سبب دلشوره ام باشد.»

صياد هم لبخندي زد و گفت:« هوم... ولي... يعني... »

و آهو را در ميان تور به دوش كشيد و به راه افتاد آهو مويه كرد. صياد پوزخندي زد و گفت:«آزادت كنم؟!

مگر كودنم.» و به چشم هاي خيس آهو نگاه كرد:« شكاري چون تو... آزادت نمي كنم حتي... » و فكر

كرد:« حتي چه؟... چقدر مي ارزد؟ به چه چيز مي ارزد؟»

كارواني از دور مي آمد و تپش قلب آهو و دلشوره مرد صياد بيشتر و بيشتر مي شد كاروان رسيد و در

ميان كاروان، مردي بر روي اسبي نشسته بود كه زبان آهو را مي دانست و نگاه صياد را مي خواند. پس

آهو بچه اش را بهانه كرد سر بر آستان مهرباني گذاشت و مويه كرد و صياد آهو را بهانه كرد و نگاهش را

دوخت به دستهاي كرم و پيش خود زمزمه كرد :« آزادت نمي كنم حتي به ضمانت غير رضا.» و رضا (عليه

السلام) فرمود:« من ضامنم كه آهو برگردد.»

و آهو خوشحال دويد تا اين خبر را به بره اش بدهد و صياد لبخندي زد و پيش خود گفت:« كاش آهو هر چه

ديرتر بيايد تا من كنارش بيشتر بمانم اما آهو زود آمد نه تنها خودش بلكه همراه بره اش و هر دو مرد

لبخند زدند اما صياد آهي از سينه كشيد و زير لب گفت:« حيف شد. و بلندتر گفت: حيف است... حيف

است آهويي را كه شما ضامنش هستي اسير باشد ولي... ولي كاش من جاي او بودم تا... حسوديم

نمي شد و اين داستان سينه به سينه گشت. سينه به سينه آهوان و سينه به سينه صيادان. داستان

ضامن آهو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علي مهر در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 0:5 |

 

-         تيممان كامل شد.

-         چطور؟

-         يك بچه محل جديد، فاميل بي بي است . جنگ زده اند ، جنوبيه حتماً بازيش هم خوب است مثل همه  جنوبي ها.

سلام ، بيا پايين يك دست فوتبال بزنيم.

فوتبال ؟ ... من... راستش...

-  نمي خواهد حالا طاقچه بالا بگذاری

-  خوب، مي توانم داور هم..

- اي بابا، جنوبي ها كه اين همه خودشان را نمي گيرند!

-بيا فقط خط حمله وايستا. گل بزن ، خوب است؟

- باشد، ولي...

- حالا تو بيا، دارد دير مي شود ما مي رويم دنبال بچه هاي ديگر.

- آمد.

- سلا... اِ پاهايت!

-    ...

-    ...

-  ما نمي دانستيم...

- يك ماه پيش شد. با خمپاره.

-  ...

-  ...

- ولي فوتبال را خيلي دوست دارم. بازيتان را نگاه مي كنم، كلي هم تشويقتان مي كنم اگر 

خوب بازي كرديد.

- خوب،... داور هم مي تواني...

- نه بابا، اصلاً وايستا دروازه .دروازبان به جايت مي آيد جلو، خوب است؟

+ نوشته شده توسط علي مهر در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 22:33 |