خوش به حال حاجیها به خاطر خیلی چیزها. به خاطر سعادت سفر به سرزمین وحی، دیدن دیار پیامبر
صلیاللهعلیهوآله، و انجام واجب الهی. گوشدادن بر نغمههای حرا، طواف کعبه، رجم شیطان چون
ابراهیم، سعی بین صفا و مروه چون هاجر، قربانیکردن، در آغوش کشیدن مزار رسول رحمت، سرمه
کردن خاک بقیع، قدمزدن در کوچه بنیهاشم، زیارت حمزه سیدالشهدا، ناخودآگاه گشتن پی مزار
ناپیدای بیبی و...
خوش به حال حاجیها به خاطر اینکه همسفر مولایند و شاید گاه همچادر مولا و شاید گاه همدوش
مولا (در طواف کعبه یا سعی بین صفا و مروه یا... نمیدانم) و شاید گاه همنوا و همناله با مولا (در روضه
عمویش عباسعلیهالسلام)
خوش به حال حاجیها چون وقتی بازگشتند. میتوانند در بین تعریفهایشان بگویند: «راستی، آقا هم
آنجا بود.» و حتی بگویند: «آقا در چند قدمی ما بود.»
خوش به حال حاجیها که یکماه در فضایی نفس میکشند که آقا نفس میکشد.
خوش به حال حاجیها وقتی کارنامه حجشان را به دست آقا میدهند و آقا به تبسمی مهر تائید پای آن
مینشاند...
خوش به حال حاجيها...


توانند