درست نمي دانم شب چندم بود؛ پانصد و چهل و هشتم يا ششصد و سي و پنج يا...؟ شهرزاد قصه گو
ادامه ي قصه اش را فراموش كرده بود. هر چه فكر كرد به خاطر نياورد ماجرا را. پادشاه كه صبرش لبريز
شده بود از تخت برخاسته بود و قدم مي زد. شهرزاد قصه گو سرش را ميان دو دست مي فشرد و مي
انديشيد. سرانجام اين پادشاه بود كه زبان به سخن گشود: « پس چرا نمي گويي؟ تو را چه شده
امشب؟ فراموش كردي يا چيزي در چنته نداري؟»
شهرزاد آرام سربلند كرد. رنگ پريده و مبهوت، با صدايي كه به سختي شنيده مي شد پاسخ داد:«
فراموش كردم سرورم!» كمي درنگ كرد و پرسيد:« شما نمي دانيد شب گذشته قصه به كجا رسيد؟»
پادشاه نگاهي غضبناك به شهرزاد قصه گو كرد. دندان بر هم فشرد و گفت: « نه! بدانم هم نمي گويم . تو
قصه گويي . يا قصه بگو يا مانند ديگران بمير.»
شهرزاد، خود نيز مي دانست. خود داوطلب شده بود. داوطلب به عقد پادشاهي درآمدن كه هر شب
دوشيزه اي به نكاح خود درمي آورد و سحرگاهان او را مي كشت. به جرم خيانت زني در گذشته به او!
شهرزاد داوطلب شده بود از آن رو كه گمان مي كرد آن چه او دارد برابر است با زندگي و مي تواند زندگي
را به او ببخشد. او گمان مي كرد آن چه دارد مي تواند خنجر را از دست پادشاهي كه بويي از رحم و
عطوفت و انسانيت نبرده است بگيرد. دست هايش را به زير چانه ببرد، رنگ چشم هايش را از سرخي
بگرداند و خيره به خود كند. او گمان مي كرد كيميايش مي تواند مس پادشاه را طلا كند.
پس بايد فكر همه چيز را مي كرد. فكر اين كه قصه هايش بايد هزار و يك شب - زمان لازم براي طلا شدن
مس – پادشاه را، بي اراده به دنبال خود بكشاند؛ و اگر اندكي – فقط اندكي – جاذبه قصه ها كم شود
پادشاه هوشيار مي شود و خنجر را به پهلوي او فرو مي كند؛ فكر اين كه فراموشي يك قصه و يا نساختن
يك قصه برابر است با جدايي سر از تن؛ و بالاخره فكر اين كه زندگي بسيار شيرين است و بسيار
ارزشمند و بهاي آن بسيار گزاف و پادشاه غدار زمانه به راحتي و به رايگان آن را به كسي نمي بخشد،
چه برسد به آن كه از زندگي خود نيز به پاي او بريزد!
پس بايد چيزي را در كفه ترازوي پادشاه غدار زمانه مي گذاشت كه شاهين ها را برابر هم قرار دهد و
پادشاه را خرسند و كيفور از رخوت انتظار به رختخواب بفرستد، و گرنه چه فرقي بود ميان او و ديگران؟!
پس او هم بايد مي مرد؛ مانند هزار و يك نفر قبل از خودش؛ و نه قصه گويي در يادها مي ماند نه از
شهرزاد قصه گو و نه هزار و يك شبش.
و حالا تو شهرزادي و زمانه ، آن پادشاه سخت دل. و تو خوب مي داني كه هزاران نفر كه نتوانستند خنجر
را به جادوي كلام از دستش بگيرند و دست هايش را به زير چانه اش ببرند و چشم هايش را از سرخي
بگردانند و خيره به خود كنند، به خشم پادشاه گرفتار گشتند و در قبرستان روزگار به خاك سپرده شدند، و
اين پادشاه به هيچ كس رحم نمي كند و زندگي و بقاء را نه به زيبا رويي مي بخشد نه به كرشمه و ناز و
نه...
و تنها آن گاه كه خسته و كيفور از رخوت انتظار به رختخواب مي رود تو را فرصتي مي دهد؛ اما كوتاه، تا
شبي ديگر و امتحاني ديگر و اگر مي خواهي زنده بماني و اگر مي خواهي جاودان بماني بايد شبهاي
بسيار پادشاه هوشيار و جبار زمانه را با جادوي قصه به دنبال خود بكشي و هر شب به قصه اي گيرا او را
به رخوت بكشي تا آن گاه كه خود تسليم شود و بگويد:« از كشتن تو صرف نظر نموديم و تو را به قصه
هايت بخشيديم.»

